به نام حضرت دوست

 

و بیست سالگی چه بی سرو صدا تمام شد...

بی سر و صدا تر از آنی که باور کنم!!

تمام دوران کودکی منتظر بیست سالگی بودم....

هنوز هم دلیل مقدس بودن این عدد را نمی دانم اما فقط این را به یاد دارم که بارها برای رسیدن به آن روز شماری کردم!!

وقتی تولد بیست سالگی فرا رسید با خودم گفتم حتما اتفاقی عجیب یا خاصی در این سن می افتد که اینقدر برایم عزیز است اما حالا که بیست سالگی آرام و بی صدا تمام شد  فهمیدم هیچ خبر خاص و معجزه ای در راه نبود....

قبل ها فکر میکردم بعد از بیست سالگی پیر می شوم ،حتی زمانیکه که بیست ساله شدم!!!گاهی وقتی فکر میکردم که روز های بیست سالگی بی حاصل میگذرد بغض میکردم ،از اینکه بعد این پیر خواهم شد...

اما حالا در آغاز بیست و یک سالگی می بینم هنوز پیر نشده ام هنوز خبری از پیری نیست اما وارد دهه سوم زندگی شده ام...

با خودم حالا فکر میکنم حتما بعد از سی سالگی پیر می شوم... حتما با آغاز دهه چهارم زندگی پیر می شوم... و حالا با بغض و افسوسی از گذر سریع عمر به انتظار سی سالگی می نشینم و روز شماری میکنم...

اما ترس زندگی ام این است به سی سالگی هم برسم ولی هنوز در نقطه ای باشم که پونزده سالگی بودم...

ترسم از عقب ماندن و به عقب برگشتن است...

ترسم پیشرفت نکردن و به آرزو ها نرسیدن است...

اما چه بخواهم چه نخواهم روزها میگذرد ،ثانیه ها میگذرد و من به آخرین دم و بازدم زندگی ام نزدیک تر می شوم...

هرگز دلم نمی خواست بیست سالگی ام با این سکوت و غم آغاز شود و بااین سکوت و بغض به پایان برسد،اما چه می شود کرد زندگی همین است!!

کاش زمانی داشتم تا  کرده و نکرده های این دو دهه گذشته را به روی کاغذ می آوردم و مرور میکردم تا شاید در سی سالگی غم و ترس درجا زدن را نداشته باشم...

اما...

بیست سالگی!!خداحافظ....

دلم برایت همانقدر تنگ می شود که برای خنده های کودکی تنگ شد،دلم همانقدر برایت تنگ می شود که برای آسودگی و بی خیالی کودکی تنگ شد،دلم برایت همانقدر تنگ می شود که....

بیست سالگی!!خداحافظ...